تبلیغات
˙·٠•●♥ دیدنیهای روز ♥●•٠·˙



خیلی با خودم کلنجار رفتم ...دنبال شعرهای عاشقانه گشتم ...خیلی بود ....خوب و پر احساس ...ولی بازهم نارسا .... خیلی فکر کردم که چه بنویسم ... برای تو ... برای دل نزار و تکه تکه ....برای یک عشق پاک و عفیف ....چه ها که از نظرم نگذشت و چه ها که با گذشتنش قلبم آتش گرفت .... روزگار باید تاوان این همه عذابم را پس بدهد ...باید ... افکارم مثل هوای پائیز شروع به باریدن کرد و زمین دلم خیس خون شد ... بوی سوختگی برهوت قلبم به مشامم می رسد ... این تکه عمارت لم یزرع باران نمی خواهد باد نمی خواهد ، سبزینگی و طراوت نمی خواهد ...این برهوت خشک و چاک چاک تنها محتاج قطره اشکیست که از چشمان تو فرود آید مثل یک قدیسه بر فراز یک کولی تنیده  در شب کوچه های سرد و عاری از محبت و یاری  ...

ای کوه قامت و ای خمار چشم و ای طلوع شب های تارم ...کمی ببار ... قطره اشکی را که در چشمان من خشکیده ، تو روانه ی سینه ی آتشین و عطشین دلم کن .... آبیترین اشک باران تویی ... فرود آ  بر دلم ....

و سیربم کن از زلال مهربانیت ....تو ... بیا ... ببار... من... بپاخیزم .... برویم ....

..... دوستت دارم از همیشه ، در همیشه و تا همیشه .... آبیترین اشک باران...


+ نوشته شده در جمعه 30 مهر 1389 ساعت 01:25 ب.ظ توسط سید مجتبی كیانژاد نظرات |