تبلیغات
˙·٠•●♥ دیدنیهای روز ♥●•٠·˙



به رنگ نگاهت...به طعم صدات...شک دارم.نپرس؛سوالت بی جواب می مونه.

نمی دونم کجایی...ازت بی خبرم...هرچقدر نزدیک...باز ازم دوریو این،از سر دلتنگی نیست.

انگار گمت کردم.

تو این چند روز انگار روزگار آوار شده روی سرم...

منی که تا دیروز منتظر یه معجزه بودم...که فراموشم شه چی به سرم اومده...تا دوباره دل ببازم...امروز...همه چیزو با چشم بی اعتمادی زیرو رو کردم.

می گن "ازش بپرس!"اما...خیلی وقته که دیگه دنبال دلیل نمی گردم؛گوشم پر شده از بهونه های رنگارنگ.

از یه شروع دوباره...که آخرش ختم شه به همین جا که ایستادم...می ترسم.

از اون بدتر...تو این روزا...وقتی میایو دستامو می گیری...دلم می لرزه...

نفسات که رو گونم می شینه انگار همه ی دلواپسیامو نبش قبر می کنه...

انگار...انگار همه چیز داره دوباره تکرار می شه و من...

حتی به گرمی دستات...شک دارم؛مال من نیست.می بینم.

حس می کنم؛یه حس بد که همه ی اطرافمو پر کرده.

...

نه.بی هوا عاشق شدن،کار من نیست...از من گذشته.با چشمای بازم...عاشقی محاله!

 

پ.ن: نمی دونم...کدوم طوفان شب گرد...منو آواره ی این جاده ها کرد...

نمی دونم...کجای شب اسیرم...کجا باید...نشونیتو بگیرم...

میون مرز رویام با حقیقت!...نمی دونی چقدر تن سوزه هجرت!

هنوزم خاطراتم رو می گردم...دلم گم شد...ولی...پیدات نکردم...

چه زیبا می شه دنیای حقیرم...اگه باشیو دستاتو بگیرم...

تو این غربت پر پرواز من باش!

تمومه مهلتم؛آغاز من باش!

نمی دونم...کدوم طوفان شب گرد...منو آواره ی این جاده ها کرد...

نمی دونم...کجای شب اسیرم...کجا باید...

نشونیتو بگیرم...


+ نوشته شده در دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 10:29 ب.ظ توسط سید مجتبی كیانژاد نظرات |