تبلیغات
˙·٠•●♥ دیدنیهای روز ♥●•٠·˙



یه روزی .. یه پسر .. یه نگاه .. یه سال .. یه پیامک .. یه قرار .. یه اشک .. یه نامه .. یه دل پاک .. یه ...

پسرک ساده زندگی میکرد . حس میکرد باید با یکی همراه باشه و تنهایی نمیتونه دوام بیاره . تا اونو دید .. اون زیبا مهربون بی همتا بی رقیب و بی ریا بود .. پسرک تصمیم خودش رو گرفت تا اون رو یه محک بزنه تا ببینه واقعا دلش میتپه یا نه ! دخترک از امتحان سر بلند بیرون اومد و مشخص شد که به پسره یه جورایی دل بسته .. ماهی گذشت و دخترک از پایان زیباییها خبر داد پایان همدلی ها پایان همدردی ها ..

پسرک نا امید بود که مبادا دیگه مورد پسند نیست و آخر کار فرارسید .. پسرک نمیدانست عشق و صداقت خطی موازی با رسیدن به دخترک دارند .. ولی پسرک عاشق ماند و صادق زیست و عشق را در سادگی قلبش حبس کرد و گفت تا بهشت این عشق در دل باقیست .. دخترک  فکر میکرد پسرک دروغ میگوید ولی حقیقت چیز دیگری بود و پسرک از ته قلب به او علاقه داشت .. پسرک حاظر بود جانش وقتش انرژی و تمامی هستی اش را فدای یک تار موی دخترک کند ..

از حالا به بعد پسرک تنها با یاد او می زیست و به امید او چشم بر خواب میداشت .. پسرک با حسرت به دوران صداقتش نگاه میکرد و در حسرت یک لحظه صدای گوش نواز دخترک ساعت ها خاطرات کوتاهش را نظاره میکرد تا کمی تپش های ناموزون قلبش تسکین یابد .

پسرک میدانست شاید هیچ وقت به او نخواهد رسید اما نا امید نمیشد . تمام طول روز را با امید وصال او به شب سر میکرد ..  نوازش صدای زیبای دخترک هنوز در گوشش غوطه ور بود .. چشمان سیاه دخترک را در سیاهی شب و سیمای زیبای او را در رخ تمام ماه جستجو میکرد .. پسرک یادگرفته بود هر وقت سختی به سراغش آمد لبخند را بر لبانش جاری سازد چون اگر این چنین نمی کرد بایستی همیشه چهره ای عبوس به خود می گرفت .. پسرک همیشه آرزو داشت آنهایی که با هم هستند همیشه با هم باشند .. ساعت ها به آنهایی که با هم مانده اند فکر میکرد و برایشان دعا میکرد که مثل او تنها نشوند .. پسرک فهمید با هم بودن احتیاجی به صداقت و عشق ندارد .. شاید پول .. شاید هوس .. شاید ...

از پس آن روز بود که دعا کرد: خدایا اگر زندگی بدون عشق پاک و صمیمیت زیبای همنفس باشد فرصت زندگی را از من سلب گردان .. من با او به آرامش قلبی می رسیدم و تنها برای او به نفس دادن ادامه میدادم .. حال که زندگی خلاصه شده در هوسی گذرا .. مرا قبل از هر هوس بی نفس گردان تا شاهد پر پر شدن عشق پاکم نباشم ..

پسرک روزگاری بد را سپری می کرد و از احوالات دخترک بی اطلاع بود .. گاهی شش ماه یک بار هم یارش را نمی دید و صدای دخترک دیگر به گوشش نمیرسید .. گویی خاطرات هم کمرنگ گشته اند .. اما پسرک تصمیمش را گرفته بود .. او روز عشق با خود و خدای خود عهد بسته بود به تنها دخترک عاشق دل ببندد و در قلبش را به روی هیچ کس باز نکند .. پسرک خوشحال بود چون حداقل خیالش راحت بود که تنها او در قلبش جای دارد .. پسرک روزهارا سخت کار میکرد تا شاید بتواند یک زندگی روییایی برای دخترک بسازد .. زندگیی که شاید هیچ وقت دخترکی در آن وجود خارجی نداشته باشد ولی پسرک به یک احتمال هم دل می بست ...

پسرک در هر نماز برای دخترک دعا میکرد .. از خداوند میخواست به عزیزش همیشه یاری رساند ..

پسرک خسته ولی امیدوار بود .. پسرک دخترک را از ته دل دوست میداشت .. با خیال او شب را به صبح پیوند میداد .. گاهی اوقات اینقدر به او فکر میکرد تا به مرز بیهوشی نزدیک می شد..

او حتی از دل دخترک خبر نداشت .. صدایی که از او شنیده بود به یک روز هم نرسیده است .. ولی دخترک از همان لحظه اول ارزش این همه سختی کشیدن را دارد .. و شاید خوبی دخترک باشد که پسرک را همچنان امیدوار نگه داشته است ..

و اما دخترک :::

دخترک از کوچکی دختری زیبا و با نشاط بود اما پسرک از کوچکی دخترک فقط چندتا عکس دیده است ..

دخترک مهربان بود ساده بود زیبا بود .. با خدا بود .. و دوست داشت پسرک به خواستگاری او برود ولی پسرک با این خواسته هشت سال فاصله داشت .. ولی صبوری کرد .. پسرک به دخترک گفته بود اگر گاهی خواستی به من نگاه کنی گل لبخند را بر لب برویان و اگر دوستم نداشتی نگاهم نکن .. دختر نیز همچون پسرک دلتنگ بود .. تنها بود .. دلی شکسته داشت و از سختی های روزگار خسته بود .. سرنوشت با قلب کوچک دخترک و پسرک خیلی بازیها کرده بود .. هردو قلبی خسته داشتند .. تنها گوهر گرانبهای قلب دوتا امید به زندگی در کنار هم و در سایه ی هم بود ..

دخترک با چشمهای مهربانش به پسرک نگاه میکرد و لبانش غنچه ای نو شکفته را به پسرک هدیه میداد ..

دخترک قلبی شکسته ولی لبریز از محبت داشت .. پسرک که هیچ وقت نمیتوانست به چشمان معصوم دخترک زل بزند ساعتها به تنها عکس دخترک نگاه میکرد .. دخترک یک روزی به پسرک رساند که او را دوست دارد .. و پسرک با امید همان تک جمله امیدش را حفظ کرده بود ..

 

پسرک فهمید هرچه بیشتر سختی بکشد عشقش زلال تر خواهد شد .. و دیگر به دوستانش که با عزیزانشان همیشه در ارتباط بودند حسادت نمیکرد و میدانست امید نگه داشتن مرواریدی خواهد شد که هنگام وصال به دخترک هدیه خواهد داد.

پسرک که هیچ جایی برای درد دل نداشت تنها روزنه امیدش دل نوشته هایی بود که برای دخترک مینوشت تا شاید دختر یک روز به آنها توجه کند ..

 

پسرک هنوز هم به نگاه زیبای دخترک امید دارد ..

 شاید خداوند دل کوچک پسرک و دخترک را نا امید نکند ..

 

شاید ...


+ نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور 1389 ساعت 06:58 ق.ظ توسط سید مجتبی كیانژاد نظرات |